فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
224
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
تَرَفَّغَ - [ رفغ ] : با فراخ روزى و سربلندى زندگى كرد . تَرَفَّقَ - تَرَفُّقاً [ رفق ] بهِ : به او مهربانى كرد ، - عليه : بر او متكى شد ، - فى سيره : آهسته راه رفت . تَرَفَّلَ - تَرَفُّلًا : با ناز و تكبر راه رفت ، - عليهِ : بر او رياست و سرورى كرد . تَرَفَّهَ - تَرَفُّهاً [ رفه ] : در آرامش و فراخ روزى بسر برد . تَرَقَّى - تَرَقِّياً [ رقي ] : به مقام يا رتبهى بالاتر ارتقاء يافت ، - الرَّجُلَ : به ترقوهى آن مرد زد . تَرَقَّبَ - تَرَقُّباً [ رقب ] هُ : منتظر او شد . تَرَقْرَقَ - تَرَقْرُقاً [ رقرق ] الماءُ : آب درخشيد و رفت و برگشت ، آب به آسانى روان شد ، - تِ العينُ : چشم اشك ريخت ، - الدَّمْعُ : اشك در چشم او حلقه زد ، - تِ الشَّمْسُ : خورشيد چنان به نظر رسيد كه گوئى دور مىزند . تَرَقَّشَ - تَرَقُّشاً [ رقش ] : آراسته شد . تَرَقَّصَ - تَرَقُّصاً [ رقص ] الشيءُ : آن چيز با شتاب بالا و پايين رفت . تَرَقَّطَ - تَرَقُّطاً [ رقط ] : خالهاى سياه و سفيد در آن پديد آمد . تَرَقَّقَ - تَرَقُّقاً [ رق ] الشّيءُ : آن چيز نرم و رقيق شد ، - لَهُ : دل او برايش نرم شد و به او مهربانى كرد . التَّرْقُوَة - ج تَرَاقٍ و تَرَايِق ( ع ا ) : استخوان ترقوه كه در بالاى قفسهى سينه بين رخنهى گلو و كتف قرار دارد و يك جفت مىباشند . التَّرْقِيد - [ رقد ] : گونهاى راه رفتن است ؛ « تَرْقِيدُ البيضِ » : قرار دادن تخم زير مرغ تا جوجه درآورد . تَرَكَ - - تَرْكاً و تِرْكاناً هُ : او را رها كرد ؛ « تَرَكَهُ و شَأنَهُ » : او را در پى كار خود رها كرد ، او را فراموش كرد ، - المَيِّتُ امْوالًا : مرده مال و ثروت بجاى گذاشت . تَرَكَّى - تَرَكِّياً [ ركو ] عليهِ : بر او اعتماد كرد . تَرَكَّبَ - تَرَكُّباً [ ركب ] الشيءُ : آن چيز تركيب شد ، - الشيءُ من كذا : آن چيز از چيز ديگرى تأليف و آماده شد . التَّرْكَة - زنى كه در خانهى پدرش مانده باشد و كسى با او ازدواج نكند . ، تخم شتر مرغ كه رها شده باشد ، تخم پس از خروج جوجه از آن ، كلاهخود آهنى كه جنگجو بر سر مىنهد . التِّرْكَة - آنچه كه ترك شده باشد ، ميراث ؛ « تِركة المَيّت » . التَّركَة - مترادف ( التِّركة ) است . تَرَكَّلَ - تَرَكُّلًا [ ركل ] الحافرُ بالمِسْحاة و عليها : بر بيل با پايش فشار آورد تا به زمين فرو رود ، - تِ الأرضُ : زمين با سم چهار پايان كنده شد . تَرَكَّنَ - تَرَكُّناً [ ركن ] : استوار و باوقار شد . التَّرْكِيب - [ ركب ] : مص ، به هم پيوستن اجزاء چيزى ، آميخته شدن . تَرَمَّى - تَرَمِّياً [ رمي ] : تير انداخت و شكار كرد . تَرَمْرَمَ - تَرَمْرُماً [ رمرم ] : دهان باز كرد تا سخن گويد ولى چيزى نگفت . تَرَمَّزَ - تَرَمُّزاً [ رمز ] القومُ : آن قوم به علت دشمنى و مانند آن در مجالس خود جنب و جوش داشتند . تَرْمَسَ - تَرْمَسَةً تِ الدابَّةُ : در درون فك ستور دانههائى ريز برآمد . التُّرْمُس - ( ن ) : گياهى است از رستهى ( القَطَّانيات ) . اين گياه داراى ساقهاى استوار و مستقيم است و شكوفهى آن بزرگ و بنفش و داراى دانههاى ريز و تلخ است . التَّرْمُس - ( ف ) : ترموس آب ، فلاسك كه در آن گرمى و سردى آب را حفظ مىكنند - اين واژه يونانى است - تَرَمَّضَ - تَرَمُّضاً [ رمض ] الصيدَ : شكار را بر روى زمين گرم شكار كرد . تَرَمَّقَ - تَرَمُّقاً [ رمق ] الماءَ أو اللبنَ : آب يا شير را اندك اندك نوشيد . تَرَمَّلَ - تَرَمُّلًا [ رمل ] بالدم : به خون آلوده شد ، - تِ المرأةُ : آن زن بى شوهر شد . تَرَمَّمَ - تَرَمُّماً [ رمّ ] الشيءَ : آن چيز را ترميم و اصلاح كرد ، - العَظْمَ : گوشت روى استخوان را بر كند . التِّرْمُومِتْر - ( طب ) : ترمومتر ، ميزان الحرارة ، دماسنج - اين واژه يونانى است - تَرَنَّى - تَرَنِّياً [ رنو ] : به محبوب خود پيوسته نگاه كرد . التُّرَنْج - ترنج ، بالنگ . نام ديگر آن ( الاتْرَجّ ) است و در زبان متداول به آن ( الكَبَّاد ) گويند . تَرَنَّح - تَرَنُّحاً [ رنح ] : در اثر مستى و مانند آن به چپ و راست متمايل شد . تَرَنَّمَ - تَرَنُّماً [ رنم ] : صداى خود را طربانگيز كرد و آواز خوش خواند . التُّرْنَوْق - [ رنق ] : گِل رودخانه ، مسيل پس از فرو نشستن آب . التَّرْنُوق - [ رنق ] : مترادف ( التُّرنُوق ) است . التُّرْنُوقاء - [ رنق ] : مترادف ( التُّرنوق ) است . التَّرْنِيمَة - [ رنم ] ( مو ) : سرود ، نغمه ، ترانه . تَرِهَ - - تَرَهاً : در تُرّهات و كارهاى پوچ و فاسد قرار گرفت . التُّرَّه - ج - تَرَارِيه : باطل ، فاسد . تَرَهَّبَ - تَرَهُّباً [ رهب ] : راهب و نيايشگر شد ، - هُ : او را وعدهى بد داد و ترسانيد . التُّرَّهَة - ج تُرَّهَات : باطل ، بلا ، راه فرعى . تَرَهْدَنَ - تَرَهْدُناً عليهِ : با او شوخى كرد يا او را به شوخى گرفت . اين واژه در زبان متداول رايج است . تَرَهْرَهَ - تَرَهْرُهاً [ رهره ] جسمهُ : پوست بدن او سفيد و نرم شد ، - السَّرابُ : سراب پيوسته درخشيد . تَرَهَّلَ - تَرَهُّلًا [ رهل ] : نرم گوشت شد . التَّرَهُّل - [ رهل ] : نرمى و سستى گوشت . تَرَوَّى - تَرَوِّياً [ روي ] : انديشيد ، - الحديثَ : حديث را روايت و نقل كرد ، - من الماءِ : سيراب شد ، - القومُ : آن قوم آب مورد نياز خود را برداشتند ، - تْ مفاصلُهُ : مفصلهاى او استوار و درشت شد . التَّرُوب - ج تِرَاب : فقير ، بينوا .